هرکس، یک چیزی را معنای زندگیاش در نظر میگیرد.برای او، چند گیاه بود و چند تابلو و چند ظرف. با اضطراب، دورشان میگشت و میپایید که م
بادا خشک شود، خط بیفتد یا بشکند، و زندگیاش رنگ ببازد.کنج خلوت معنادارش را جز به چشمانی که باید نمیخواست نشان دهد.او تمام معنای زندگیاش را، به پای آن دو چشم ریخت. چشمانی که ناخواسته، خشک کرد و خط انداخت و شکاند.حال تکههای ظروف را، تن شکسته گیاهانش را و تابلوهایی خط افتادهاش را، دست گرفته بود و در خیابان میگشت. نمیدانست این درد را کجا فریاد زند.این درد را چگونه درمان کند.برای او، معنای زندگی در آن چند گیاه و چند تابلو و چند ظرف بود.اما دیگری نمیدانست.آقای ... خزعبل...
ما را در سایت خزعبل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:06